حقگو
ادبیات و قهنویه
سلام سنگ در زیر نگاهش ، طبقی دُرمی شد بوی یاسِ نفسش در همه جا پُر می شد هر که در مکتب استادِ بزرگی چون او کرد بیتوته شبی تا به سحر، حُر می شد **** رفت تا پرچم او بوی شهامت بدهد آب را از لب خشکیده خجالت بدهد رفت تا حاصل احکام خدا جان گیرد از دل معرفتش روح تو فرمان گیرد سنگ در زیر نگاهش طبقی دُر می شد بوی یاس نفسش در همه جا پُر می شد بازِدریا دل او حایل موجی شده بود یکنفررزم کنان در پی ی فوجی شده بود دیو می خواست دلش را به غنیمت ببرد حاصلِ معرفتش را به پشیزی بخرد گفت دریای وجودش به سرابی ندهد حشمت و منزلتش را به حُبابی ندهد سنگ دل موعظه بشنید ولی آب نشد دخمه بشاش از این پرتو مهتاب نشد گل در اندیشه ی پروانه که بی سر شده بود از تب حادثه خشکیده و پر پر شده بود موج هر هلهله با موعظه آرام نشد اسب شیطان به سرود سحری رام نشد دست گرما تبری برلب عطشان می زد بر تبِ خسته دلان خنجر پنهان می زد گفت : درجمع کسی هست که همراه شود عاشقی هست که دلبسته ی این شاه شود باز هم همهمه افتاد و دلی آب نشد هیچکس سنگ صبور دل بیتاب نشد رفت تا قاصدک از لحظه ی پر پرشدنش ناله از دل بزند بر غم بی سر شدنش جان فدا کرده مرادش به غنیمت نرود تا امامت ثمرش با حکمیت نرود آی اِی همسفران سجده به مُهرش بزنید آهِ سردی زجگر بر تبِ ظهرش بزنید در دل از حادثه تفسیر درازی دارد وقت تنگ ست و بدل شوق نمازی دارد رفت تا در تب آیات خدا جان بدهد تا اَبد حکم خدا بر همه فرمان بدهد جمع خورشید کشان هلهله زن شیهه کنان چون که خورشید جهان پر زده در باغ جنان شد شهیدی که بُود زنده چو آیات خدا می خورد تا به اَبد رزق ز جنات خدا رفت تا بر دگران رمز رشادت بدهد درس آزادگی و درس شهادت بدهد داستانی روایی است که بدین صورت سروده شده خودمن هم در قالب این شعر مانده ام یعنی مثنوی نیست نیمایی نیست در هیچیک از قالبهای شعری نمی گنجد حالا چیست فقط خدا می داند با کمال فروتنی از تمامی عزیزان تقاضای نقدی کوبنده دارم ****** یکی بود یکی نبود تو قصه ها فراونه زیر گنبد کبود رو همه کس خوب می دونه توی این جنگل سبزو پر تنش شب اومد جنگل بیچاره به زیر دامنش شتره بچه شو گم کرده داره زار می زنه رو تمومی لحظه ها بوق خبر دار می زنه ** کلاغه داد می زنه خبر خبر دوباره اومده روز درد سر پیش از این که خرگوشه به سن پیری برسه پسرِ مییو خا نم پاش به امیری برسه پیش از این که چلچله دوباره آواز بخونه قصه ی سکوتشو با غُصه و راز بخونه شب و روزای خدا گریه های ناخدا سر گذاشتن توی لاک قصه های بی پلاک گریه های صبح و شوم شادی های لب بوم هرکدوم قصه و ماجرایی داشت قانونِش کتابِ بی چرایی داشت دو سه تا صبح تا سحر توی هر کوی یو گذر گرد ماتم می نشس رو سینه ها رو دلای بی غمِ آیینه ها اما در باقی سال جوجه و ترس شغال بُزه پشت لونه ها سجده ی مستحب می کرد بلبله تو می خونه اراذلو ادب می کرد شب اومد مادر شهر قصه مون حامله شد کلاغ خبر نگار پاهاش پر از آبله شد همه جا نذر و نیاز عمرِ پاینده دراز ببری جون نذری بَرِمحله ها عکس گربه میونی مجله ها کفشای مادره جفت نه نه با عشوه می گفت می زنم بار مثل می یارم قند عسل گوهرِیکدونه از نسل پری با مرام و عادل و سخن زری ** حکمای جنگلی گفته بودن دشمنا شون همه آشفته بودن که اگه دنیا بیاد می شه آزادی زیاد همه حیوونای شهر قصه مون برادرن همگی پیرو جوون سفید و سیا برابرن ** اما از بخت سیاه شبی از شبای ماه نه نه هه زاییده یک بچه ی تُحث وناقلا شیطونو بدشگونوظالموبد یومنوبلا اومده یکسره آدم بخوره تموم زندگیمون با دلهره دیگه باید بزنیم سر به جنون نونمون آب بزنیم تو جوی خون نکونه دیو سیاهِ پاکوتاه بخوره از شبمون گردی ی ماه لونه هامون ظلمات خالی از آب حیات توی این روزای سخت جنگل و شوری بخت پرچم جنگلیا سگ جویده روباهه همت جنگل ندیده ** کلاغه باز می یاره خبر خبر دوباره اومده روز دردسر در پی تورُموخرج زیاد باباقوری رفته سمت اعتیاد قورقوری از شوورش طلاق می خواد روزای عاشقییاش یادش می یاد بزورِاُردنگی وچوب و چماق شب پیش از شوورش گرفت طلاق حالا که تنها شدو تنهایی باید بمونه کی می خواد حال قوری دربدررا بدونه ؟ مونده تو خرج خودِش قرو قنبیل و مُدش سرخرج زندگی می کنه دوندگی شبا تو آشپزخونه گریه زاری می کونه
دوباره کلاغه اومد با خبر جونِی مردم می رسه گایی به سر خرسی جون مووای جو و گندمیش رو سرش زار می زنه قصه ی جوونیا ترانشه داره گیتار می زنه با خودش حرف می زنه شب تا سحر می خواد از خدا زن و هفت تا پسر به خیال معجزه از حقیقت عاجزه شب و روزش راهی ی دشتا می شه به خیالی که دوتاش هشتا می شه نکونه قربونی ی سکوت بشه تو جیباش خونه ی عنکبوت بشه عمری یا کرده شبا افسونگری تا عروسی بکونه با دُم پری اما تنها که می شه صبح فردا که میشه دیگه باید بمیره تو این خونه از دو تاش نصفه ای باقی می مونه ** کلاغه باز اومده خبر خبر دوباره اومده روز دردسر سر می زاره تو گوشم وقت نماز بابای قناری از ترس جهاز به کسی اجازه ی سلام نداد جوابی حرفَما یک کلام نداد خشکسالی شده تو جوی خونه شیرینش تروش شده کی می دونه دختر دُردونه ی شیطون بلا مثلِ آتیش دیگه باید بزاره زیر سرش جای بالیش شب و روز داد می زنه تو کوچه ها کی می یاد فصل بِه و آلوچه ها ** صدای کلاغه و خبر خبر تو گوشم داره ندای دردسر خبرای داغ دارم تلخ و شیرین اگه دوست داری کمی پیشم بشین بچه گرگ و بچه ببر و بچه شیر توی دام روبهه شدن اسیر شده سلاخی تن بچه بُزه ذره ذره مث قاچ خربُزه روباهه می کنه ناز و دلبری که منم دُردونه از نسل پری توی جنگل هر کسی حقی می خواد قصه ی بچه بُزه یادش می داد دوباره با نو رفیقش شده جفت توی آینه با خودش یابه می گفت مادر من نه نه گربه بود و هَس که منا کرده چنین یاغی و مَس نه نه گربه نه نه ی پاک منه جنگلی چی یا به سینه می زنه ** بازم اون کلاغه و بازم خبر چی بگم دوباره از چشمای تر می خوره حیله ی تازه ای بگوش بچه شیطونِ زرنگ و بازیگوش نون سفره هامونا خاک حفره هامونا سنگ قلاب می کنه یه جای دور پیش پای افعیا با حکم زور می بینم شبه ولی زوری می گه روز خداس حسابش از حسابِ جنگلِ سبزمون جداس نه نه گربه الهی جنگلی قربونت بشه اومده این روباهه که قاتل جونت بشه توی این روزای تنگ کو هوای روز جنگ ؟ شادیهای لب بوم گریه های صبح و شوم قصه ی کبوترا که پر کشیدن چی می شه ؟ از خدا اومده تا خدا رسیدن چی می شه ؟ قصه ی آی بی کلاه ناله ها ی سوز و آه شب دریاها و قصه ی نهنگ چی میشه قصه ی شیرا و پلنگ ؟ نه نه گربه بگو جفتم چی شده ؟ چی می خواستم ؟ چی می گفتم ؟ چی شده ؟ *** می دونی جونی نه نه خَرِما از کُرگی دُمبی نداشت **** با کمال تواضع منتظر نقطه نظر و راهنمایی شما عزیزان هستم باز هم آدرس عامیانه ها را یاد آوری می کنم با سلامی به گرمی شهریور بر شما اساتید ٫ شاعران و پیشکسوتان امید وارم که بعد مدتها با این غزل بتوانم از نظرات شیوای شما در راه پیشبرد اهدافم که همان رسیدن به کمال است ... * در می زند حکایت من را هزار دست با خنجری که روی گلویم نشسته است
زیباپری که تازه رسید از دیار عشق بُز می شود به باور مشتی خدا پرست
باور نمی کنم که زمستان سردِ سرد در را بروی شادی و گرما دوباره بست هر اجتماع ساده که سبزست و بی پلاک در دفتری بنام شما ٬ یک اشاره هست دستی زدی به وسعت دریا بخون تپید پوشیده ای لباس هنر٬ ناخدای پست مادر زبان هلهله اش زیر لب گزید مادر تمام هلهله اش در گلو شکست
تا بشکند طلسم زمستان که دیده ایم سر می زند جوانه ی هستی به کام مست من لحظه های چیدن گل را سروده ام دیدی غرورشاعر شعرم به گِل نشست لطفا عامیانه های حقگو را فراموش نفرمایید
سلام
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

